اتفاق
همه مون در تعجبیم ...
حس میکنیم خوب مدیریتش کردیم ( مثلا نکته +)
ولی الان اومدم با سارا بحرفم دیدم نمیتونم یسری چیزارو بگم حتی با اینکه کلا بی تفاوت و خنده رو بودم تو جریان ولی الان بازگو کردنش ناراحتم میکنه
حس میکنم هنوز درست نفهمیدیم چی شده
+ همزاد پنداری با ع
++ داداش جان ۱۰۰ تا خونه چسبونک ...
+++ درست میشه :)
اهمیت
ولش نکنین
دشمن
و حتی خواستم حرف بزنه تا سبک بشه
خواستم هروقت درد داشت اول بخودم بگه
دوستمه یا دشمنم ؟ یا فقط ترحمه ...
نمیدونم
جرات
چطورچندوقت پیش این جراتو داشتم؟
الان ...
نمیدونم
حامی
شروع میکنی به قوی شدن
چون میدونی تنها راه زنده موندنت قوی بودنه
انتها
دلش میخواد فک کنه کار دله یا دست خودش نیست ولی در اصل خودش نمیخواسته ...
من نمیخوام
+ همیشه میگفتن بخاطر ( ت ا م ) یچیزی میشه و هممون فکرمون به خیلی جاها کشید حتی خودم ، ولی این روزا وسط حرفا وسط دیدارا دارم حس میکنم نتیجش شد بی احساس شدن من ، اولین باره که نمیدونم این خوبه یا بد ...
مردم عوض نمیشن
هیچی
هیچوقت
تغییر نمیکنه
ممکنه دوماه طول بکشه ولی بالخره چهره اصلی نمایان میشه
فقط منتظر ۱۵ آذرم 😊😊😊داداشم میاد میمونه پیشم .
+شما نماز مغرب عشا رو اول وقت میخونید یه حس عجیبی دارین؟
من یجوری میشم ساعت ۶ نماز عشا میخونم :/