زلزله

زلزله اومد :| 

اتفاق

انقدر این چندروز اتفاق افتاده و داره میفته که 

همه مون در تعجبیم ... 

حس میکنیم خوب مدیریتش کردیم ( مثلا نکته +) 

ولی الان اومدم با سارا بحرفم دیدم نمیتونم یسری چیزارو بگم حتی با اینکه کلا بی تفاوت و خنده رو بودم تو جریان ولی الان بازگو کردنش ناراحتم میکنه  

حس میکنم هنوز درست نفهمیدیم چی شده 

+ همزاد پنداری با ع

++ داداش جان ۱۰۰ تا خونه چسبونک ...

+++ درست میشه :) 

اهمیت

به اولین و احتمالا تنها کسی که پیدا شد و به احساساتتون و به حرفاتون اهمیت داد و گوش شنوا داشت ... ، 

ولش نکنین 

دشمن

دلم برا دشمنم سوخت و حتی بغض کردم 

و حتی خواستم حرف بزنه تا سبک بشه 

خواستم هروقت درد داشت اول بخودم بگه 

دوستمه یا دشمنم ؟ یا فقط ترحمه ...

نمیدونم 

 

جرات

دوباره شروع کردن جرات زیای میخواد 

چطورچندوقت پیش این جراتو داشتم؟ 

الان ... 

نمیدونم 

حامی

دقیقا در لحظه ای که حس کنی هیچ حامی ای نداری 

شروع میکنی به قوی شدن 

چون میدونی تنها راه زنده موندنت قوی بودنه 

انتها

* گاهی وقتا آدم خودش یچیزایی رو ول نمیکنه *

دلش میخواد فک کنه کار دله یا دست خودش نیست ولی در اصل خودش نمیخواسته ... 

من نمیخوام 

+ همیشه میگفتن بخاطر ( ت ا م ) یچیزی میشه و  هممون فکرمون به خیلی جاها کشید حتی خودم ، ولی این روزا وسط حرفا وسط دیدارا دارم حس میکنم نتیجش شد بی احساس شدن من ، اولین باره که نمیدونم این خوبه یا بد ...

حقیقت عوض نمیشه 

مردم عوض نمیشن 

هیچی

هیچوقت 

تغییر نمیکنه 

ممکنه دوماه طول بکشه ولی بالخره چهره اصلی نمایان میشه 

این هفته همش تعطیل بود 😑

فقط منتظر ۱۵ آذرم 😊😊😊داداشم میاد میمونه پیشم . 

+شما نماز مغرب عشا رو اول وقت میخونید یه حس عجیبی دارین؟ 

من یجوری میشم ساعت ۶ نماز عشا میخونم :/