Life1097
شب یلدای خوبی بود
خداروشکر
امروز برای اولین بار دعوامون شد با دوستی
ما دوساله یجا کار کنیم صبح تا شب باهمیم
تاحالا دعوامون نشده بود
حس میکنم این مدرسه جدیده داره مسمومم میکنه
چرا انقدر احساس شکست میکنم درصورتی که واقعا اینطوری نیست چرا باید انقدر همه چی رو سختش کنم
داستان ماه و روباه ...
فیلمشو با بچه ها دیدیم یجورایی حس کردم خیلی مفاهیم نزدیکی ب زندگی چندتامون داشت
من فقط چیزایی نیاز دارم که بهشون افتخار کنم
الان اونقدر خجلم ک از جام بلند نمیشم
چقدر کارای اشتباهی کردمو و هنوزم اینجاما !
حواست هست ؟
دست خودم نیست
این تاریخ که میشه
انگار تمام درد و غمای عالم وارد ذهن من میشه
ایام شهادت حضرت زهرا(س) دردناک ترین لحظاته ساله
نمیگم غم ایشونو حس میکنم که واقعا هم نمیکنم فقط اندازه یه اپسیلون میدونم بی مادری چه شکلیه و چطوریه ...
چقدر بده تو شهری زندگی کنی ک میدونی مردم اون شهر مادرتو کشتن میدونی قراره وقتی یکمی بزرگ تر شدی به توهم خیانت کنن تورو هم بکشن ،نه فقط خودت بلکه تا ۱۰ نسل بعدت هم میکشن با زهر با شمشیر با خنجر از خودی و غیرخودی زخم میخوری ....
چقدر بده ک شبونه مادرو دفن کنی چقدر بده ک نتونی به مزار مادرت سر بزنی همه ی اینا غم روی غمه ...
به اندازه هزار سال نوری از اینکه نتونستم حتی ذره ای شبیه الگومون بشم متاسفم و ازشون خجالت زدم ازینکه حتی نمیتونم قول بدم ازین به بعد درست میشم و خودمو خرج این مسیر میکنم متاسفم ...میبخشین اونقدر ک باید لایق نیستم
نمیدونم چه مردمی هستن اونایی که منتظر پسرت مهدی(عج) ان ولی هرکسی هستن دمشون گرم
دمشون گرم ک تو این روزگار خوب میمونن و تو رو یاری میکنن ....
امروز خیلی روز خوبی بود
با اینحال من دلم میخواد گریه کنم
فک کنم عادت ندارم
همش رویا داشتم ک امروز کلاسم تا ۷ عه نگو تا ۹عه :///