Life920
به نظر میرسه برای تجربه لحظه ارامش خیلی چیزها و خیلی آدم هارو رهاکردم نمیدونم ارزششو داره یا نه
آدمی که خیلی دوستش داشتم و از دستش دادمو رها کردم سعی میکنم بهش فکر نکنم
آدمی که دوستم داشت رو رها کردم و سعی میکنم به آینده ای که ممکن بود پیش بیاد فک نکنم
آدمی که دوستش دارم رو رها کردم چون نمیخوام باعث زحمتش باشم
رویاپردازی نمیکنم و برای هرگونه آرزوی محالی تلاش نمیکنم حتی سعی میکنم بهشون فکر نکنم
از حسرت هام فرار میکنم، نمیتونم باهاشون تو یه اتاق باشم و ببینمشون ولی ازشون عکس میگیرم تا توی گالریم مایه دقم باشن
فقط به داشته هام فکر میکنم به دستاوردام به چیزای سطحی و دم دستی ای که میتونم به دستشون بیارم انقدر آسون و حوصله سر برن که همش سعی میکنم با اوردن یکی از دوستام تو حیطه کاریم همه چی رو جذاب کنم
این وسطا یوقتایی طغیان میکنم و به استادی که از دور نگاه میکنه و منتظره پیشنهاد همکاری بدم نگاه نمیکنم به جاش میرم سراغ کسی که میدونم قبول نمیکنه برای خودم چالشش میکنم و سعی میکنم حلش کنم
میام خونه و دوباره از همه چیز فرار میکنم از خود واقعیم فرار میکنم
پناه میبرم به آرامش تصمیماتمو تغییر میدم و به جای جاده خاکی از اتوبان میرم .
من اصلا با احتیاط رانندگی نمیکنم ولی خوب ترمز میگیرم
خیلی خوب بلدم جلوی خودمو بگیرم . این زندگی چه فرقی با مردگی داره ؟ نمیتونم به مغزم اجازه پرواز بدم سدهای ذهنی حتی نمیذادن بلند شم و تلاش کنم .