Life718
یعنی بخاطر دوری از اینکه مقالمو بنویسم تا الان دوتاکتاب خوندم دوفصل سریال دیدم دوتا رفتم بیگاری و هزاران پادکست چرت گوش دادم :/
یعنی بخاطر دوری از اینکه مقالمو بنویسم تا الان دوتاکتاب خوندم دوفصل سریال دیدم دوتا رفتم بیگاری و هزاران پادکست چرت گوش دادم :/
میدونم یروز به خاطر اینکه اینهمه ترسیدم حسرت میخورم
وقتی اونقدر شجاع نبودم ک با ترسام روبرو شم یجوری رفتار کردم انگار وجود ندارن
ظالم و اون کسی که در برابر ظلم سکوت میکنه فرق چندانی ندارن
مدت طولانی به جای زندگی مُردگی کردم تمام تصمیماتم بخاطر دوری کردن از یه سری شرایط بود اما الان میخوام تغییر کنم امیدوارم نمیرم!
امیدوارم پشیمون نشم
امروز خونه باغ خانم میم و آقای الف بودیم حس میکنم دخترش با حرفاش تحقیرم کرد اصلا چرا باید حس تحقیر شدگی داشته باشم آخه
امروز انقدر راجع خودم توضیح دادم و از دیگران توضیح شنیدم ک برام سوال شده من واقعا کی ام ؟!
دیدن خودت از نگاه دیگران شگفت آوره
از یه خانمی تو داروخانه همینجوری الکی خوشم میومد به دلم نشسته بود حس میکردم ادم خیلی خوبیه
امشب ک دوباره رفتم دیدم روی در نوشته ی نفر احتیاج دارن شاید برم اونجا درخواست کار بدم
دلم میخواد بشناسمش خودمم میدونم خیلی عجیبه ولی به دلم افتاده که باید بهش نزدیک شم
امشب تمام عشق و علاقشو نسبت به خودمون درک کردم و از دریافت این حس خوشحال شدم
من چیزای زیادی تو زندگیم بدست آوردم و از دست دادم
ولی قطعا هیچ چیز به اندازه دریافت محبت و انتقال محبت به عزیزانم برام خوشحال کننده نیست و نخواهد بود
و چقدر سخته ک این محبت یه چیز مادی نیست ... یجوریه ک باید از قلبت بیاد و به قلب طرفت بشینه
چه بسیار روزایی ک ادما سعی کردن ادای دوست داشتن بقیه رو دربیارن و نتونستن و چه بسیار آدم هایی که تلاش محبت رو دریافت کنن و نتونستن
و چ سخته که
نه میتونی بخریش نه میتونی بفروشیش
نه میتوتی وانمود کنی داریش نه نمیتونی اداشو دربیاری و به دیگران بدیش
فقط میتونی سعی کنی لایقش باشی
بارون اومده و همه چی زیادی قشنگ شده
دلم میخواد برم سرخاک مامان
چرا باید انقدر دور باشه
تو یه شهر دیگه باشه
چرا من نباید هیچ جوره وقتی یادش میفتم سعی کنم جبران کنم
حس خفگی دارم
قشنگ افتادم رو دور بدشانسی