Eleven
و این حال وهوا؟
Happiness
منو سوق میده به سمت انحطاطی که تهش رهاییه
آزادی مطلق
تمام دور وبرم درختِ و خاک
بوی خاک ...
هردفعه بارون منو یاد اونروز میندازه
با حدیث زیرش وایستادیم اون رفت من موندم آرزها ورویاهام اومده بودن روی زمین جلوی چشمم حس میکردم بهشون رسیدم
بعدش با بچه ها شیرکاکائو کیکُ بستنی خوردیم
من لحظه به لحظه اون روز خوشبخت بودم هممون بودیم میخوای برو از همشون بپرس ... اگه سوالتو شروع نکرده لبخند رو لبشون نبود ...
دارم فکر میکنم ممکنه اون روزا برگرده ؟ اونهمه خوشبختی رو دیگه کجا میتونم پیدا کنم؟ کجا؟
حساش انگار واقعی بود
دلم میخواد یبار دیگه باهم بریم تو زمین
(These (Important
نمیدونم شعرش ، خوانندش ، نگاهش ، مادرش، اون ازادی مطلقی که بهش رسید ورها شد، فضای اونجا،اینکه منو یاد خودمون انداخت و... کدومش باعث شد انقدر احساساتم تاثیر بپذیره و حتی گریه کنم
ولی یه حس عجیب داشتم که هیچ وقت تو عمرم نداشتم میدونم شاید عجیب باشه ولی انگار ...
+ terrible days pass
*for baran*
حرف
این تکراره آدمو به گذشته میبره ...