Fear

روزام داره با ترس نداشتنش نابود میشه 

Eleven

ساعت ۱۱ صبح شنبه باشه 

و این حال وهوا؟ 

 

Happiness

صدای بارون ... 

منو سوق میده به سمت انحطاطی که تهش رهاییه 

آزادی مطلق 

تمام دور وبرم درختِ و خاک 

بوی خاک ... 

هردفعه بارون منو یاد اونروز میندازه 

با حدیث زیرش وایستادیم اون رفت من موندم آرزها ورویاهام اومده بودن روی زمین جلوی چشمم حس میکردم بهشون رسیدم 

بعدش با بچه ها شیرکاکائو کیکُ بستنی خوردیم 

من لحظه به لحظه اون روز خوشبخت بودم هممون بودیم میخوای برو از همشون بپرس ... اگه سوالتو شروع نکرده لبخند رو لبشون نبود ... 

دارم فکر میکنم ممکنه اون روزا برگرده ؟ اونهمه خوشبختی رو دیگه کجا میتونم پیدا کنم؟ کجا؟ 

رنگ دلگیر آسمون 

 خواب فاطمه .ص رو دیدم 

حساش انگار واقعی بود 

دلم میخواد یبار دیگه باهم بریم تو زمین 

(These (Important

یه ویدئو کلیپ بود 

نمیدونم شعرش ، خوانندش ، نگاهش ، مادرش، اون ازادی مطلقی که بهش رسید ورها شد، فضای اونجا،اینکه منو یاد خودمون انداخت  و... کدومش باعث شد انقدر احساساتم تاثیر بپذیره و حتی گریه کنم 

ولی یه حس عجیب داشتم که هیچ وقت تو عمرم نداشتم میدونم شاید عجیب باشه ولی انگار ... 

+ terrible days pass

 

ادامه نوشته

*for baran*

رمزش فامیلیته، چسبیده 

ادامه نوشته

چیزی بدتر از دوری مادر از بچش هست ؟! 

حرف

بعضی حرفها رو که جایی میخونیم انگار که همه اون چیزی ان که ما میخواستیم بنویسیم اما نمیدونستیم چطور ... ولی وقتی به اون نوشته ها برمیخوریم مستقیم روی روحمون لنگر میاندازن وازون بعد هی و هی تکرار میشن تو ذهنمون ... 

این تکراره آدمو به گذشته میبره ...

Hope

فک کنم تو طبقه بندی بدترین حسا 

ناامیدی 

در راس قرار بگیره ...