حسرت
یروز برات همه چیو مینویسم
لحظه به لحظه
تا لحظه لحظه تصور کنی نبودت چه بلایی سرم اورد
یروز تو یه کتابفروشی اتفاقی کتاب منو برمیداری ورق میزنی
حس آشنایی همه وجودتو پر میکنه
برمیگردی صفحه اول ، اسم منو میبینی
کتابو میبری خونه
سر تمام فرصتای خالی ای که برای من نذاشتی اون کتابو میخونی
و اگه یذره وجدان داشته باشی حسرت میخوری
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۷ ساعت 8:19 توسط سارا
|