حسرت

یروز برات همه چیو مینویسم 

لحظه به لحظه 

تا لحظه لحظه تصور کنی نبودت چه بلایی سرم اورد

یروز تو یه کتابفروشی اتفاقی کتاب منو برمیداری ورق میزنی 

حس آشنایی همه وجودتو پر میکنه 

برمیگردی صفحه اول ، اسم منو میبینی 

کتابو میبری خونه 

سر تمام فرصتای خالی ای که برای من نذاشتی اون کتابو میخونی 

و اگه یذره وجدان داشته باشی حسرت میخوری 

گریه

اتفاقی افتاده که میتونم هرلحظه و هرجا که دلم بخواد بشینم و از ته دل هق هق کنم .

Destiny

دستینی اگه وبمو میخونی تو اینستا برات پیام گذاشتم ... 

راز

همه چی تموم شد 

دیگه هیچ رازی وجود نداره 

واقعا دلم میخواد بمیرم محو شم برم و تموم شم 

فقط منتظر جواب یه نفرم 

دلم میخواد نه ،  باید اینجوری شه 

کاش جراتشو داشتم کاش جراتشو پیدا کنم همه چیو تموم کنم 

گریه خنده گریه

اگه بفهمه ترجیح میدم بمیرم . 

حقیقتا احتیاج به تفهیم موقعیت دارم 

جدیدا

یعالمه چیز هست که باید بنویسم 

ولی نمیدونم چرا نمینویسم ... 

+ بی خوابی ://// 

 

جدیدا

یعالمه چیز هست که باید بنویسم 

ولی نمیدونم چرا نمینویسم ... 

+ بی خوابی ://// 

 

خنده

با بعضیا فقط میشه خندید ولی فقط با یه عده میشه گریه کرد... 

درحال حاضر هیچ کدوم دوست واقعیم نیستن 

تقسیم

عمه بهم میگه همش تو خوابگاه نمونیا برو بیرون بگرد و ... من خوشگذرونی رو بلدم فقط مشکل اینه که بعدش حس پوچی دارم مخصوصا اگر تنها بوده باشم ولی وقتی حسای خوب تقسیم میشن دیگه اون حسو ندارم :))