فلانی

حس میکنم فلانی امشب نابود شد نابووووووووود 

ینی خیلی وقتا نابود شده شاید دفعه قبل بیشتر اصن جلوی ا و ر 

تحقیر کامل کار هرروزشه 

نمیدونم دیگه اصلا میشه این روحو مداوا کرد یا نه وضع افتضاحیه میترسم از آینده 

همیشه من تو این وضعیت بودم اما حالا دیدن یکی دیگه تواین وضعیت داره حالمو خراب میکنه من اصلا اهل گریه زاری نیستم ولی الان حقیقتا دارم بخاطرش گریه میکنم 

دیدی یوقتایی میدونی قراره چی بشه الان میدونم که قراره آینده خیلی بد بشه خیلی 

Enough

Enough

دیگه کافیع آقا من زیادی خستم برای هر چیزی از جانب شما دوست عزیز 

چندوقت یبار یادم میره ک من کلا نمیتونم ازدواج کنم کلا اصلا دست منم نیست چون فقط بدبخت تر میَم 👌 یجورایی خوبه ولی خب آدم از جبرزمونه بدش میاد 

حوصله زیاد حرف زدن ندارم 

فقط خستم همین 👌

چارتا چیزی ک برام مهمه تو پروفایلم هست و تامام 

یکم گریه زاری

عاغا قضیه اینه که به شدت دلم میخواد الان گریه زاری ولی ارونجایی که تاحدودی بی احساسم ، مانع میشه 

بعد تموم شدن طووولانی اون قضیه خواستگاری ک مامانم بشدت بهش مایل بود و خودمم تا قبلش فکر میکردم که اره میخوام ازدواج کنم و باازدواج تو دوران دانشجویی مشکل ندارم .. بعدش یسری اتفاقات مزخرف درون من رخ داد :| 

اولیش این بود ک فهمیدم حالا حالاها نمیخوام ازدواج کنم و شاید اصلا نخوام و این کلی با عقاید من همخونی نداره میدونم با گفتن این حرفا یجورایی لوس بنظر میام اما اصلا لوس نیستم 😑

دوم اینکه هیچ کششی نسبت به هیچ کس ندارم لاقل نسبت به کسایی که تاحالا اطرافم دیدم و بودن که یکم منو نگران میکنه 

سوم اینکه یعالمه ازین پیجای زن و شوهری اینستارو فالو دارم و میبینم اما نمیدونم دقیقا چرا و فازم چیه ، مامانم میگه دلت میخواد ازدواج کنی اما من همچین حسی ندارم 

خب اینا بحث های ازدواجی ک میزاریم کنار 

حالا میرسیم به این قضیه که من از تعطیلات متنفر بودم و این همه تعطیلی پیش اومده 

دو اینکه دلم میخواد پاشم برم کارای جهادی انجام بدم صب تا شب خدمت رسانی کنم آزادی عمل داشته باشم برم یه ناحیه رو شناسایی کنم ببینم تواین دوران چ کسایی نتونستن برن سرکار و الان به پول و ...‌ محتاجن بعد اون کمپین جمع اوری پول رو راه بندازم و به اون خانواده ها رسیدگی کنم 

اصلا دلم نمیخواد تو کار دوخت ماسک و تهیه محلول ضدعفونی برم شاید حالا مثلا پاکسازی مناطق رو دوست داشته باشم اما بقیش نه 

بعدم اینکه الان فقط مث آدمهای به شدت بدبخت نشستم خونه و عملا هیچ کاری نمیکنم 

فقط چندتا کار فرهنگی تو کانالمون انجام دادم مسابقه بژرگ پادکست صوتی و کافه کرونا و ... یسری چیزای دیگه 

دلم میخواد مفید باشم 

حس میکنم دارم خیلی تنبل میشم تو دانشگاه همش ازین به اونور میدویدم 

کار زبان خوندن و ورزش کردنم ۸ روز عقب افتاده امروز دوباره شروع کردم ورزشم تموم شد پام سست شده بود رفتم مسواک بزنم گفتم الان میفتم 

خلاصه که تنبل شدم و دلم میخواد یه موقعیتی فراهم شه برم کار کنم اصلا دلم میخواست ب یکی بگم نگو سرکار من جات برم 

همین دیگه :) 

عجیب

امروز یادم افتاد چون دوباره میخواستیم بریم مغازش 

اونروز رفته بودیم مغازه فلان مامانم داشت با آقاعه حرف میزد منم تلفنم زنگ خورد داشتم با یه خانمی راجع کارای یادواره که هفته بعد داشتیم صحبت میکردم که یهو دیدم همه جا ساکت شده این دوتا بمن زل زدن فک کردم بلند حرف زدم پاشدم برم بیرون اقاعه گفت ن توروخدا نرید بیرون .... اومدم نشستم اینم یجور خاصی نگاه میکرد ... 

:)(:

زندگی خیلی بالا و پایین داره ها 

یروز خندون 

یروز گریون 

مسیر روشن

یجورایی مسیرمو پیدا کردم ینی مثلا اگه یه پازل بود شاید الان ۷۰ تیکشو پیدا کردم 

نگم براتووون که چقدر چقدر چقدر تا الان اشتباهات وحشتناک کردم همیشه فک میکردم بخاطر مشکلاتی " بعدا فهمیدم خیلیا بدتر از منو دارن "که داشتم وضعیت اونجوریه بعدن ترها متوجه شدم اشتباه و کم تلاشی از خودمه هرچند کلا این قضایای پیدا کردن مسیر،کار خدا بود ...‌ 

آقا من میخواستم شبیه این دخترایی بشم که خیلی قوی و مستقلن و تو همه چی نمونه ن یسری تصاویرم تو ذهنم بود بعدنا دیدم من ازنظر ظاهری نمیتونم شبیه خیلیاشون باشم مثلا من فلان طور لباس بپوشم آرایش کنم یا ..‌. ولی خب میتونستم از لحاظ عملکرد به اندازه اونا تلاش کنم و سخت کوش باشم مشکل بعدی این بود که اکثر نمونه های ذهنیم تو دید عموم به جایی رسیده بودن و طبق یسری شواهد میگفتن از زندگی راضی نیستن حالا یا اون موقع یا بعدن ترها ! یا مثلا هدفاشون فقط مربوط به دنیا بود همون دنیایی که وقتی رفته بودم مسابقه نهج البلاغه چقدر دادوقال کردم بذارن من صحبت کنم یکم مطالعه کرده بودم و حس میکردم مضمون تمام خطبه هایی که داشتن ارائه میکردن نکوهش و مذمت دنیای زودگذر بود و انگاری من تنها ادم باشعور اون جمع باشم حس دانایی بسیاری! بهم دست داده بود و دلم میخواستم به بقیه هم بگمش و وقتی گفتمش انگار خیالم راحت شد بعد تو ارائه خطبه خودم گند زدم انقدر استرس دودیقه قبلش برام زیاد بود یادم نمیومد اون شهره که میخواستم به جای بسم الله بگم رو تا مدت ها بعد اون قضیه تو کنفرانس هام استرس میگرفتم ک گند میزدم نمیدونم یادم نیست چی شد که خوب شدم

) این داستان ادامه دارد )  

حقیقت تو این پست میخوام از آدمایی که کمکم کردن از اون شرایط سخت زندگیم رد شم تشکر کنم اینجا مطمئن بودم آدما فقط بخاطر مهربونی بیش از حدشون کمکم میکنن و بخاطر شخص منه نه چیزای دیگه شاید این نقطه جذاب و دلتنگ کننده بلاگفا و وبلاگاس 

از" پرستوی عزیز "روانشناس خوب و مهربون که مثل یه مادر و دوست راهنماییم میکرد هرچند اگه همون اوایل به حرفش گوش میدادم بهتر میبود ... 

از ایمان مهربون که چندوقت یبار بهم یادآوری میکرد آدما چقدر میتونن خوب و مهربون باشن از اینکه اولین آدمی بودی که تصورمو راجع پدر بودن عوض کرد ممنونتم نوشته هاتو بعنوان یه دختر میخوندم و فک میکردم به خودم و جوری که میتونم باشم 

سر تصمیم گیریام یادت میفتادم و سعی میکردم خودم باشم به جای جلوه دیگران :)

مایای عزیز که تو بدترین زمانی که میتونستم داشته باشم باهاش صحبت کردم و به موقع نذاشت تصمیمات بد بگیرم ازم خواست صبر کنم و گفت با گذشت زمان مشکلاتت کمرنگ تر میشن : ) 

 

 

One good thing

This is us is perfect