عاغا قضیه اینه که به شدت دلم میخواد الان گریه زاری ولی ارونجایی که تاحدودی بی احساسم ، مانع میشه
بعد تموم شدن طووولانی اون قضیه خواستگاری ک مامانم بشدت بهش مایل بود و خودمم تا قبلش فکر میکردم که اره میخوام ازدواج کنم و باازدواج تو دوران دانشجویی مشکل ندارم .. بعدش یسری اتفاقات مزخرف درون من رخ داد :|
اولیش این بود ک فهمیدم حالا حالاها نمیخوام ازدواج کنم و شاید اصلا نخوام و این کلی با عقاید من همخونی نداره میدونم با گفتن این حرفا یجورایی لوس بنظر میام اما اصلا لوس نیستم 😑
دوم اینکه هیچ کششی نسبت به هیچ کس ندارم لاقل نسبت به کسایی که تاحالا اطرافم دیدم و بودن که یکم منو نگران میکنه
سوم اینکه یعالمه ازین پیجای زن و شوهری اینستارو فالو دارم و میبینم اما نمیدونم دقیقا چرا و فازم چیه ، مامانم میگه دلت میخواد ازدواج کنی اما من همچین حسی ندارم
خب اینا بحث های ازدواجی ک میزاریم کنار
حالا میرسیم به این قضیه که من از تعطیلات متنفر بودم و این همه تعطیلی پیش اومده
دو اینکه دلم میخواد پاشم برم کارای جهادی انجام بدم صب تا شب خدمت رسانی کنم آزادی عمل داشته باشم برم یه ناحیه رو شناسایی کنم ببینم تواین دوران چ کسایی نتونستن برن سرکار و الان به پول و ... محتاجن بعد اون کمپین جمع اوری پول رو راه بندازم و به اون خانواده ها رسیدگی کنم
اصلا دلم نمیخواد تو کار دوخت ماسک و تهیه محلول ضدعفونی برم شاید حالا مثلا پاکسازی مناطق رو دوست داشته باشم اما بقیش نه
بعدم اینکه الان فقط مث آدمهای به شدت بدبخت نشستم خونه و عملا هیچ کاری نمیکنم
فقط چندتا کار فرهنگی تو کانالمون انجام دادم مسابقه بژرگ پادکست صوتی و کافه کرونا و ... یسری چیزای دیگه
دلم میخواد مفید باشم
حس میکنم دارم خیلی تنبل میشم تو دانشگاه همش ازین به اونور میدویدم
کار زبان خوندن و ورزش کردنم ۸ روز عقب افتاده امروز دوباره شروع کردم ورزشم تموم شد پام سست شده بود رفتم مسواک بزنم گفتم الان میفتم
خلاصه که تنبل شدم و دلم میخواد یه موقعیتی فراهم شه برم کار کنم اصلا دلم میخواست ب یکی بگم نگو سرکار من جات برم
همین دیگه :)