Life289

الان باید ضربه مغزی شده بودم مرده بودم :/ 

شانس اوردم 

عجب مهمونی ای شد

+ داشتیم غذا میکشیدیم من با فاصله یه وجب از یخچال نشسته بودم 

یکی از بچه ها اومد درشو باز کرد یه گلدون روش بود گیر کرد به در یخچال پرت شد پایین تیکه هاش دوباره پرت شد تو غذاها و رو پامون 

تو یعالمه از غذاها شیشه رفت :/ 

 

Life288

حس موش اسکینرو دارم 

حس اینکه حتی وقتی در باز باشه هم من بیرون نمیرم 

اوایل تو خشمگین میشی ازینکه در بسته س 

بعدش خودتو توجیه میکنی که بسته بودن در به نفع و صلاح خودته 

کم کم عین احمقا باورش میکنی 

بعدش هی بسته بودن در خار میشه تو چشمت 

یذره که احمق بودنتو بذاری کنار و تحقیق کنی میفهمی چطوری تمام این مدت احمق بودی 

حالا تو از اون اولم بیشتر خشمگینی 

اما بازم نمیدونی راه چاره و فرارت چیه 

نمیدونی این دفعه که بری سر غذا بازم تو تله موش با جزای مرگ گیر میوفتی 

یا اینکه در باز میشه و میری بیرون . 

Life 287

حالا واسه خونه عمه بزرگه چی بپوشم ؟ 🤭

من اعتقادی به مانتوی بلند ندارم نمیفهمم واس چی میخرم :| 

 

Life286

متاسفانه قصد ندارم تسلیم بشم :) 

حالا هرکی هر کاری در توانشه بکنه اصلا تمام تلاششم بکنه 

مطمئن باشه جلوش کم نمیارم 

اصلنم برام مهم نیست روزی ده دفعه بخورم زمین یا چقدر زخمی بشم 

میخوام ازون خط اخر رد شم ... 

چونکه میخوام خودمو ببخشم و این بخشیدنه بهم طاقت میده

+ خدایا بدجوری عاشقتم که امروز هوامو داشتی امروز خیلی مستقیم تو زندگیم حست کردم دمت گرم که بودی 

Life285

الان انقدر داغونم که ... 

Life284

لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین 

Ife 283

دیشب داشتم به دوستام میگفتم "امشب خیلی حالم خوبه ، حتی بااینهمه حرفی که شنیدم هنوزم حالم خوبه و ناراحت نیستم " 

ولی الان 

الان که از خواب پاشدم به اضافه همه اون خوابای بد رو به نابودیم 

الان که فکر میکنم دیشب خودم بودم که ازش خواستم اون چیزی که میخواست بگه رو بگه 

باید کنجکاوی نمیکردم باید از خودم محافظت میکردم نباید اجازه میدادم حرفای پیش کشیده شده از گذشته انقدر روحمو زخمی کنه .

+ خاطره سه شنبه : تولد داداش کوچیکه ۳۱ هست به دوستی گفتم براش کیک بپزه اونم گفت بچه ها میخوان بیان خونتون هم واسه تولد هم دورهمی اوکی بودم ولی سه شنبه ساعت ۴ ۵ اینا گفتم نه میخواد کیک درست کنه نه بیان اینجا حوصله هیچ چی رو نداشتم واحد"نگارش خلاق" و کاربرد یه تکلیفایی گفته بودن که باید بهشون فکر میکردم و مینوشتم هرکی که میخواستن جدا از مامان نبوو عمیق ترین و پر تاثیرترین اون بود خلاصه که تو اون هفته ذره ذره حال های خوبم از بین رفته بود . به دوستی که اینطوری گفتم گفت حتما باید بیای بیریم بیرون اول رفتیم برای تزیین کیک گل عروس و توت فرنگی گرفت بعدش رفتیم یه کافه نزدیک که چون شلوغ بود گفتم بریم یجای دیگه ، دومی خیلی خلوت بود یه کاغذ گذاشتم رو میز حالت های مختلف اینده رو ترسیم کردم ترسامو نوشتم و گفتم نگرانی هامونو 

دوستی گفت اول صفحه رو باید با نام خدا شروع کنی 

و نوشت خدایی که به شدت کافیست ... 

ادامه نوشته

Life282

امروز دوتاکار به شدت اشتباه انجام دادم

الان هم نادم 

ولی چ فایده ؟ 

اولیش درباره ابجی کوچیکه دومیش درباره با مسترادب که تخریبش کردم 

 

 

Life281

یا ایهاالغافرون ... 

ما حواسمون هستا !

Life280

I had pain samane 

But 

I cant say it 

Because 

...

The reason which I cant say is so complicated

I dont know who am i 

A afraid  person 

Or 

A brave person 

Or 

Forgiven 

And it can kill me it can make stop my heart 

+ may I have some mistake it doesnt matter I can't tell it persian