یادمه قبلا یه وبلاگ داشتم که عنوانش حرفهای ناگفته بود 

فک کنم وسعتشون اونقدر زیاد بود که تو وبلاگ جا نمیشد و حذف شد 

+بعضیا زیادی خوبن .... 

++امروز یادم نمیره ، بارونشو و ... 

یه حس بد ...

داشتیم چایی و شکلات های باقی مونده عیدو که مامانم اورده بود میخوردیم و حرف میزدیم 

منم حین حرف زدن فکر میکردم چقدر دلم میخواد یروز با دوچرخه کل جهانو بگردم و حتی تصورشم زیادی قشنگ بود 

یهو بخودم اومدم ادمروبرومو دیدم چایی تو دستمو حرفهای خیلی معمولیمونو وفکر کردم ترجیح میدم همینجا باشم و کنار این عزیزترین آدم ... 

حتما یه دلیلی هست که انسان اشرف مخلوقاته .‌‌.‌. 

زندگی قصه اومدن و رفتن آدماست ... 

دوباره رفتن :) 

مامان بزرگه نشسته بعد ۲ ساعت نصیحت به ابجی کوچیکه یه کار ارایشی یاد میده من اصلا نمیدونستم مامان بزرگه همچین چیزی بلده بعد که میگم چرا بمن یاد ندادی ؟! میگه تو آدم اینکارا نیستی :))) 

میم جان

کنار اینه خروجی بلوزمو گرفته میگه بیا بریم من تنهام :(((( 

چطوری فعل نتونستنو براش صرف کنم؟!

 

دلم میخواد همه چیو تعطیل کنم ... 

 

باید تمومش کنم ... 

همین دیروز خوندم ... 

اما امروز یادم رفته ... 

خدایا شکرت 

حتما خیری توش بوده ... 

حتما ... 

کجا بنویسم ؟ به کی بگم اصلا ؟ که چقدر الان حس بدی دارم ...

به اون که بچه حسابم میکنه یا دوستایی که سر صداقت رفتن ؟ به کسایی که خودشون عزادارن ارزوهاشونن؟ دلم میخواد سربذارم به بیابون