داشتیم چایی و شکلات های باقی مونده عیدو که مامانم اورده بود میخوردیم و حرف میزدیم 

منم حین حرف زدن فکر میکردم چقدر دلم میخواد یروز با دوچرخه کل جهانو بگردم و حتی تصورشم زیادی قشنگ بود 

یهو بخودم اومدم ادمروبرومو دیدم چایی تو دستمو حرفهای خیلی معمولیمونو وفکر کردم ترجیح میدم همینجا باشم و کنار این عزیزترین آدم ... 

حتما یه دلیلی هست که انسان اشرف مخلوقاته .‌‌.‌.