داشتیم چایی و شکلات های باقی مونده عیدو که مامانم اورده بود میخوردیم و حرف میزدیم
منم حین حرف زدن فکر میکردم چقدر دلم میخواد یروز با دوچرخه کل جهانو بگردم و حتی تصورشم زیادی قشنگ بود
یهو بخودم اومدم ادمروبرومو دیدم چایی تو دستمو حرفهای خیلی معمولیمونو وفکر کردم ترجیح میدم همینجا باشم و کنار این عزیزترین آدم ...
حتما یه دلیلی هست که انسان اشرف مخلوقاته ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 22:55 توسط سارا
|