استاد سخت گیر

یکی از استادامون خیلی سختگیره یجورایی خیلی گیره و جزئی نگر 

و میگه زحمت کشیدم زحمت میخوام ما همه فک میکردم امتحانشو میفتیم خودشم تو گروه میگفت همتون بدشدین و در حد قبولی 

تا اینکه دیروز برگه منو گذاشت یه سوالشو و گفت ۹۵ درسته و تعریف کرد آخرشم نمرمو گذاشت گفت خستگیمو از تنم درآورد . بماند که من خیلی خرکیف و خوشال شدم و تنها بودم کلی بالا و پایین پریدم 

ولی از دیشب تا حالا کل خوابگاه خودمون میخوان منو بکشن و همه خوابگاه های دیگه تیکه میندازن و اظهار علاقه فراوان بمن میکنن و رد میشن 

آخه من تا ساعت ۱۲ اونشب داشتم فیلم میدیدم بعدش شروع کردم حالام بچه ها میگن دروغ میگی تو فرجه ها خوندی البته بیشتر شوخیه ولی عجب وضعیتی شده ! 

تو خوابگاه معروف شدم ❤

بحث

دیروز با بچه ها بحثم شد حتی حوصله مرور دوبارشو ندارم 

حس میکنم خیلی پُرَم 

دارم هر روز با این آدما زندگی میکنم فقط یکیشون که کینه و انتقام و فحشاش باعث افتخارشه به تنهایی میتونه زندگیمو زهر کنه چه برسه به بقیشون و اون بی تفاوت ها نسبت به همه چیز از همه بدترن و ادمهایی که خودشونو محق میدونن 

از خونه خستم ازینجا خستم حس میکنم هیچ جایی برای رفتن نیست و بیشتر از همیشه دنبال گوشه دنجم تا تنها باشم انگار تنهایی شده تمام آمال و آرزوهام ، حس میکنم هیچ آدمی نیست و حتی باخدا هم حرف نمیزنم با درمون همه دردام حرف نمیزنم باخودم لج کردم ؟نمیدونم فقط نمیخوام حرف بزنم 

یه حس بدی دارم شبیه یه درده که قرار نیست التیام پیدا کنه 

شبیه دردیه که نگهش داشتم رهاش نمیکنم تا منو از پا درآره 

دلم میخواد از پا دربیام بیشتر از همیشه از خودم کار میکشم دنبال خستگی و شب بیهوش شدنم دنبال فکر نکردن ولی الان موقع امتحانا انگاری همه فرصت های عالم برا منه تا فکر کنم 

انتخاب ناممکن

من یه آدم ذاتا فداکارم که تنها انتخاب پیش رویه زندگیش خودخواهیه 

Now

الان موقع حال بد نیست 

باید درس بخونی 

 

وسایل گمشده

از مسئول فناوری دانشگامون یه سیدی برا کامپیوترم گرفته بودم قفل شکن بود 

اون هفته یادم رفت ببرم این هفته اومدم گم شده .

نمیدونم چطوری به یارو بگم خیلی یجورایی یجوریه انگار هیزه و دنبال صحبت با همه دخترا .

کلا هردفعه میام خونه ۲۴ ساعته دنبال وسایلمم حتی چادر قدیمیم هم گم شده ، منم دلم نمیاد چادر نوامو بپوشم .

 

 

 

 

رستاک

موهاش  دریا بود

دنیامو زیبا کرد

فهمید دیونم 

موهاشو کوتاه کرد 

امروز اولین بار بود این آهنگو شنیدم ...

Poor mark

روزی روزگاری مارمولکی بود به اسم مارکو
مارکو صبح تا شب تو بیابون می چرخید
 پدر و مادرش خیلی نگرانش بودن
مارکو همیشه انتخاب های اشتباه انجام می داد
همیشه تصمیم های اشتباه می گرفت
برای همین همیشه تشنه و گرسنه
مارکو یه مارمولک بود
قیافه زیبایی نداشت
به خاطر آشغال خوردن هیکلشم دیگه رو فرم نبود
تو همون گم شدنای همیشگیش یروز رسید به جنگل
مارکو فک میکرد معجزه شده
خدا دعاهاشو شنیده
حالا دیگه یه عالمه غذا داشت
پدر مادرش خیلی خوشحال بودن اونام فک میکردن معجزه شده
مارکو با خوشحالی روزگارشو طی میکرد
اما بعد چند وقت فهمید نمیتونه با هیشکی دوس شه
فهمید تو جنگل حتی روباهم مقامش بالاتره
یروز مارکو کشته شد حتی یه سالم نشده بود که رسیده بود جنگل
ولی مارکو برای جنگل ساخته نشده بود رنگش ضایع بود
واسه همین حیونای دیگه زودی خوردنش
واسه همین مارکو فهمید جنگل معجزه نبود
جنگل ، کشتارگاهش ، بود
جنگل معجزه نبود
خیلی وقتا ماهم معجزه رو اشتباه میگیریم
مثلِ ... 

روابط

دقیقا همون تنفره روابطمو داغون کرده نمیتونم خودم باشم از حرف زدن خستم از عمل کردن خستم از هرگونه تلاشی برای توجیه کردن قانع کردن فقط دلم سکوت میخواد بسرم زده برگردم خوابگاه این یه هفته تعطیلیو حوصله شلوغی و این آدمارو ندارم . 

تنفر

عمیقا از خودم و همه چی بدم میاد . 

عشق و عاشقی

مامان میترسه من عاشق شم 

خداوکیلی این وسط فقط عشق و عاشقی رو کم داریم