Poor mark
روزی روزگاری مارمولکی بود به اسم مارکو
مارکو صبح تا شب تو بیابون می چرخید
پدر و مادرش خیلی نگرانش بودن
مارکو همیشه انتخاب های اشتباه انجام می داد
همیشه تصمیم های اشتباه می گرفت
برای همین همیشه تشنه و گرسنه
مارکو یه مارمولک بود
قیافه زیبایی نداشت
به خاطر آشغال خوردن هیکلشم دیگه رو فرم نبود
تو همون گم شدنای همیشگیش یروز رسید به جنگل
مارکو فک میکرد معجزه شده
خدا دعاهاشو شنیده
حالا دیگه یه عالمه غذا داشت
پدر مادرش خیلی خوشحال بودن اونام فک میکردن معجزه شده
مارکو با خوشحالی روزگارشو طی میکرد
اما بعد چند وقت فهمید نمیتونه با هیشکی دوس شه
فهمید تو جنگل حتی روباهم مقامش بالاتره
یروز مارکو کشته شد حتی یه سالم نشده بود که رسیده بود جنگل
ولی مارکو برای جنگل ساخته نشده بود رنگش ضایع بود
واسه همین حیونای دیگه زودی خوردنش
واسه همین مارکو فهمید جنگل معجزه نبود
جنگل ، کشتارگاهش ، بود
جنگل معجزه نبود
خیلی وقتا ماهم معجزه رو اشتباه میگیریم
مثلِ ...
مارکو صبح تا شب تو بیابون می چرخید
پدر و مادرش خیلی نگرانش بودن
مارکو همیشه انتخاب های اشتباه انجام می داد
همیشه تصمیم های اشتباه می گرفت
برای همین همیشه تشنه و گرسنه
مارکو یه مارمولک بود
قیافه زیبایی نداشت
به خاطر آشغال خوردن هیکلشم دیگه رو فرم نبود
تو همون گم شدنای همیشگیش یروز رسید به جنگل
مارکو فک میکرد معجزه شده
خدا دعاهاشو شنیده
حالا دیگه یه عالمه غذا داشت
پدر مادرش خیلی خوشحال بودن اونام فک میکردن معجزه شده
مارکو با خوشحالی روزگارشو طی میکرد
اما بعد چند وقت فهمید نمیتونه با هیشکی دوس شه
فهمید تو جنگل حتی روباهم مقامش بالاتره
یروز مارکو کشته شد حتی یه سالم نشده بود که رسیده بود جنگل
ولی مارکو برای جنگل ساخته نشده بود رنگش ضایع بود
واسه همین حیونای دیگه زودی خوردنش
واسه همین مارکو فهمید جنگل معجزه نبود
جنگل ، کشتارگاهش ، بود
جنگل معجزه نبود
خیلی وقتا ماهم معجزه رو اشتباه میگیریم
مثلِ ...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی ۱۳۹۷ ساعت 23:47 توسط سارا
|