Life403

My sister told me : what can I do for you ? 

... I was impressed so much

I cried 

And 

I became happy because of her understanding :)

Life402

امروز ۵ و بیست بلند شدم تقریبا ۹ زدم بیرون تا ۱۲ و ربع با بچه ها روی مقاله کار کردیم با عروس یچیزی خوردیم برگشتم خونه دیگه ۱ شده بود 

برنج درست کردمم ظرفارو شستم رختخوابارو جمع و جور کردم و یمقدار لباس داداش کوچیکه ۱و ۴۵ شده بود تا سه با خواهرم ریاضی کار کردیم ۳ تا ۳ و۳۵ ناهار خوردیم و ظرفارو شستم و جمع و جور کردم 

بعدش تا ۴ و۵ دیقه کنار مادربزرگه دراز کشیدم عکسای عروسی رو نشونش دادم ۴و ۵ دیقه تا ۴ونیم دراز کشیدم چندلحظه هم خوابم برد 

۴ونیم داداش کوچیکه رو خواهرم از مدرسه اورد براش خوراکی گرفته بود یعالم لباس کثیف کرد حوله اتاقمو کثیف کردن جورابامو خواهری پوشیده بو گرفته باید با یسری لباس داداش کوچیکه بشورم نمیدونم کِی اصلا . بعد دوباره جمع و جور کردم ظرف شستم . بابا اومد خونه چایی گذاشتم دوبار بهش دادم لیوانا و ظرفارو شستم اگین. در این بینا پوستر ورزشو کامل کردم و یکی دیگرم شروع بابا ۶ اومد خونه رفتیم خرید .  ماهی و مرغ و شیرینی خریدم  ، دوباره از یجا دیگه شیرینی گرفتم رفتیم دیدن یکی از فامیلا ، بچشون گریه کرد ک داداشمو نبردیم یه ربع بیست دیقه باهاش حرف زدم اروم شده بعد برگشتیم خونه 

ماهی هارو شستم مرغ هارو شستم بچه ها شام خوردن من میل نداشتم همه جارو شستم جمع کردم تموم شد اومدم تو هال دیدم داداش کوچیکه گرسنس میخوان از بیرون کباب بگیرن بابا همون مرغارو براش جوجه کن بهش بده گفتم نه باید قورمه سبزی رو بخوره بهم اخم کردن غذا رو قاطی کردم با داداش رفتم اتاق بهش غذا دادم دوباره رفتم ظرفارو شستم اومدم اتاق دیدم ظرف های دیگه از قبل اون گوشه مونده گفتم به داداش کوچیکه ظرفارو ببر یسری حرف بد ازش شنیدم و غر 

اومدم بشینم پای لب تاب کارمو ادامه بدم بابا گفت چایی میخواد چایی اوردم ، یاد درس داداش کوچیکه افتادم رفتم کتاباشو اوردم بزور نشوندمش پای درس کلی سر اینکه گوشیشو گرفتم ببینم درسش چیه داشت گریه میکرد ک بابا من رو سرزنش کرد ک سربه سرش نذار! گوشیو گرفت ازم یجوری شدم یکم سکوت کردم تو دلم گفتم باید پشت من میبود گوشی رو ازش گرفتم ملایم تر صحبت کردم نگارش رو تکمیل کرد کمک کردم ریاضی رو حل کرد وسایلاشو جمع کردم یه لحظه یجوری شدم باخودم گفتم نه تو قویتر ازین حرفایی،  رفتم یه سر ب خواهرم زدم اومدم پای لب تاب ، پشت گردنم درد میکنه احساس خستگی دارم 

دوباره داداش اومده سوال درسی میپرسه میخواد یه صفحه دیگه نگارش بنویسه فردا راحت باشه عاشق شب یلداست یساله منتظره شب یلداست .

این وسطا ز.ا  پیام داد هروقت اسمشو پیاماشو میبینم تو قلبم احساس خنکی دارم یه حس خوب امدوارم همیشه همینطور بمونه . 

برم سراغ پوستر و یه پاورپوینت خیلی زیااااااد ک باید برای فردا آماده کنم . 

 

Life401

دارم قورمه سبزی درست میکنم برای فردا 

با ضمیمه پادکست رادیوراه 

فصل دوم قسمت پنجم خودپنداری

Life400

  و در چهارصدمین تجربه ی زندگی 

شادی کنارآمدن با اندوه است .

از کتاب دال دوست داشتن 

 

Life399

صبح ها ۳۰ دقیقه پیاده روی و گوش دادن پادکست های رادیوراه 

 

شب ها قبل خواب ۱ ساعت پادکست های من بدون روتوش 

 

Life398

قصه زوال و مرگ من پست پایین خواهد بود !!

Life397

من ...

زود امیدوار میشم 

اما

دیر ناامید ... 

Life396

زندگی تماما جزئیاته .‌.‌. 

دوباره

Life395

بیشترازهمیشه احساس میکنم که به یه مشاور یا روانشناس احتیاج دارم بیشتر به منظور تخلیه روانی 

دوست دارم تموم صحبت هایی ک تو ذهن مشوشم میاد بهش بگم و اون هم فقط گوش بده و قضاوتم نکنه!

و مشکل همین قضاوت نکردنست 

میدونم هیچ کس نیست ک قضاوت نکنه 

به تلگرامم سر زدم و اون خانومی ک سال کنکورم باهاش صحبت داشتم حتی یه نگاهی به مخاطبای وبلاگم انداختم و نگاهی هم به کانتکت های گوشیم داشتم حداقل ۴ نفرو میشناسم که میتونم باهاشون صحبت کنم نمیدونم چرا در نهایت انتخابشون نمیکنم :/

شایدم میدونم .. اونا یه تصویر قشنگ از من دارن یه دختر قوی ک تواین شرایط ب برنامه هاش پایبنده و هنوزم پرانرژی و فعاله ... اگر شروع به صحبت کنم انگار ک به تصویر توی آینه سنگ زده باشم 

و مطمئنم ک اول صحبتم پیش از هرچیزی گریه م میگیره و دلم عمیقا اون گریه از ته دل رو میخواد 

دلم میخواد از ضعف هام صحبت کنم از چیزایی که تو حصار گذاشتمشون و پس ذهنم انباشته بودن از ناعدالتی بگم از بد بودنام بگم 

یه مرکز خوب میشناسم اما اولا دوره دوما هزینش سنگینه مرکز دیگه ای هم ک میشناسم نسبتا دوره هزینش تقریبا مناسبه اما ب مشاورانش حس خوبی ندارم 

تنها راه حل و چاره م نوشتن تواینجاست از ظاهر و پوسته قضایا :)

 

Life394

چقدر من احمقم 

یه نفر میتونه سالهای طولانی آزارم داده باشه 

ولی شب بخاطر اینکه بدیشو به رخش کشیدم عذاب وجدان بگیرم