Life469

داداش کوچیکه از پریروز تب کرده 

میاد و میره ... 

داغ که میشه میترسم 

چی کار کنم ... دیروز شبش یکم بهتر شد 

خودم از صبح پاشدم بدن درد و تب و بی اشتهایی دارم الان تهوع هم بهش اضافه شده اصلا تو خونه عنوان نکردم 

امروز میخواستیم برای داداش کوچیکه تولد بگیریم نمیخواستم خراب شه ، گرفتیم و خوش گذشت 

الان دوباره تب کرده 

میترسم بخوابم خوابم ببره تو خواب تبش بره بالا 

یعالمه هم قرص خوردم خودم کاملا خواب آلودم 

نکته مثبتش اینه که دیگه ب هیچکی امید ندارم 

خودمم و خودمم و خودمم و البته خدا .... 

 

Life468

59000 

پنجاه و نه هزار تومان 

۵ تا ۱۰ تومنی یدونه پنج تومنی یه دو تومنی و ۲ تا هزاری 

آخرین پولی که مامان ۲سال و نیم پیش بواشکی گذاشته تو کیفم که رفتم خوابگاه استفاده کنم 

دلم نمیاد حتی بهش دست بزنم حتی نگاهش کنم 

 

Life467

تحمل میکنیم 

می پذیریم 

و بهش بی توحهی میکنیم 

برای بعضیامونم بهترین راه اینه که کاری ب کارش نداشته باشیم 

 

Life466

منو ببخش مامان 

ببخشید که به موجودی تبدیل شدم که از خودش بدش میاد 

اگه الان اینجا بودی 

نمیدونم با بقیه زندگیم چیکار کنم مامان 

ازینجا رونده ازونجا مونده شدم 

Life465

دلم برات تنگ شده 

حتی اگ تو منو نخوای و دوستم نداشته باشی 

اونروزی ک نوشتم دوست داشتن اینه که یه نفر بی هیچ دلیلی صادقانه از ته دل دوستت داشته باشه و توهم دوسش داشته باشی اشتباه میکردم 

زندگی فقط سرشار از دلتنگی توعه

مهم نیست ک تو منو دوست نداری مهم نیست ک تو نیستی 

مهم اینه ک تو جزئی از من شدی 

من ازونایی ام که به هیچی و هیچ کس دل نمیبنده من اونی ام ک تو بهش میفتی بی احساس و سنگدل اما حالا من اونیم که نمیتونه حتی یه نیم نگاه به دفتر شعرتو تحمل کنه 

حالا من اونی ام که همه احساساتو یجا باهم میتونم تجربه کنم 

چقدر پیچیده ش میکنم 

دلم برات تنگ شده 

همین 

فقط احتیاج دارم برای یه لحظه دستتو بگیرم 

فقط یه لحظه 

 

 

Life464

الحمدالله 

و 

استغفرالله 

Life463

میخوام با زندگیم چیکار بکنم ؟ 

نمیدونم 

دردناکه که فقط ۴۶۲ پست طول کشید 

 

Life462

تصمیم گرفتم برای بابا زن بگیریم .

به عمه هم گفتم .

امیدوارم یه آدم خوب پیدا شه . 

 

Life461

آرامش 

الان آرامش دارم 

تو فضای مجازی خیلی وقتا پیش اومده ک دروغ سفید گفتم البته اون موقع نمیدونستم الان میدونم ، اینکه سعی کنی خودتو بهتر از چیزی ک هستی نشون بدی 

اینجام دقیقا برعکسه چون ۹۹ درصد اتفاقات بد رو مینویسم و در واقع زمانی که حالم بده میام سراغش یه تصویر کاملا تیره از من ارائه میشه ب خودم اول از همه 

این چندوقت یکارایی رو خیلی عقب انداختم ... بعد یکم مطالعه و تفکر ب این نتیجه رسیدم که از خودم بدم میاد خیلی زیاد ... 

تو نت که سرچ میکنم دقیقا دلیلشم میدونم چرا اما نمیدونم چطور باید درمانش کنم 

+بعد از پست قبلی اتفاقات بدتر و مریضی های بیشتری هم اتفاق افتاد، دندونای داداش کوچیکه ک خوب شد اسهال استفراغ گرفت بعد خواهرم گرفت بعد یروز بابام دوباره مریض شد روز بعد مریضی خواهرم ک نسبتا خوب شده بود برگشت و معده درد گرفت ، یه دعوای خیلی بزرگ داشتیم سر سیب دادن به بچه و کتونی پاره ک نتیجه اعصاب خوردیای این مدت بود و نهایت یه شب رفتم خوابگاه و وقت گذروندن با دوستا حالمو بهتر کرد . 

 

Life460

قشنگ دارم از خستگی جان ب جان آفرین تسلیم نمیکنم