Outlook105
برام سواله که آیا دوباره ، چیزی برام مهم خواهد بود ؟! اونقدر که بخاطرش حاضر باشم جونمم بدم یا حتی بلندشدم و ازین حال بیرون بیام ...
فکر کنم تو کل زندگیم مشکلم این بود که تو جای درست با ادم درست نبودم و همش تو این فکر بودم که قسمته ،حتی این تفکر ، الان هم، رو عقل و احساسم سایه انداخته که همه چی قسمته و دخل و تصرف ما چندان اهمیتی نداره ، درواقع به جبر تصمیمات متعددی میگیریم
قطعا از خیلی از کوه ها بالا میرفتیم اگر که میتونستیم
یا حتی از خیلی دره ها سقوط میکردیم اگر که میتونستیم
الانم برگردم عقب باز همون آدمارو انتخاب میکنم من زیادی پیرو احساساتم رفتار میکردم و میکنم ولی همیشه وسط داستان یا حتی انتهای داستان عقلم اجازه نمیداد جلوتر برم ،با این وجود بنظر میرسه وقتی با ادمایی بودم ک نمیخواستم شبیه مرده ها بودم اصلا اون تایمو یادم نمیاد انگار اون زمان تو زندگیم نیست و نابود شده باشه.
اگر تو اون سفینه گیر افتاده بودم نه فقط یکنفر بلکه آدم های زیادی رو بیدار میکردم چون خوشبختیمو به بودن آدم های مختلفی همیشع گره میزنم زندگیمو شبیه یه خونه ای ساختم و بالا بردم که هرکسی نقش مخصوص به خودشو داره و منم نقش خودم رو برای اونها دارم .
ولی بنظر میاد این خونه ای ک من ساختم سست ترین خونه جهان باشه .
خیلی وقته اصلی ترین زیربنای خونه من از بین رفته، انگار محبتی که من از آدمها دریافت میکردم شبیه خون توی رگهام بود ،الان این خون دیگه تو رگ هام نیست چون از طرف آدم هایی نیست که من بخوام... ق ع الف میم تلاششونو میکنن ولی من هنوز حسی که بایدو ندارم .